از باغ میبرند چراغانیت کنند
تا کاج جشن ها زمستانیت کنند
پوشانده اند صبح تو را ابرهای تار
با این بهانه که بارانیت کنند
یوسف! به این رها شدن از چاه دل مبند
این بار میبنند که زندانیت کنند
ای گل گمان نکن به شب جشن میروی
شاید به خاک مرده ای ارزانیت کنند
یک نقطه فرق بین رحیم و رجیم نیست
از نقطه ای بترس که شیطانیت کنند
آب طلب نکرده همیشه مراد نیست
گاهی بهانه ایست که قربانیت کنند![]()
اینو تقدیم میکنم به دوست بی وفا ![]()
+ نوشته شده در جمعه هفدهم تیر ۱۳۹۰ ساعت 14:17 توسط فریبا
|
کاش هیچ دستی را به گرمی نمی فشردم