نمی دانم
ریشه ام در زمین بود یا در آسمان
شاید ریشه ام در رویا بود
رویایی که اسیرش بودم
اما
در رویای ساختگیم اثری از گرمی و عشق نبود
در خود بودم ٬ فرو خورده و غمگین
تا شبی
از دور دستهای دور
انجایی که فقط تلخی و سیاهی بود
ستاره ای نقره فام در شب هستی ام طلوع کرد
و من اسیر گهواره ی چشمانش شدم
گهواره نور ٬ گهواره عشق
و آرمیدم
رها
سرخوش
عاشق
آرام
+ نوشته شده در سه شنبه هشتم مرداد ۱۳۹۲ ساعت 14:9 توسط فریبا
|
کاش هیچ دستی را به گرمی نمی فشردم