امشب سرا پایم عطر تنهایی می دهدامروز حضورم بی کسی را معنا میکند

 امشب هیچ عطر و رنگی برایم زیبا نیست و همه و همه واژه تلخ و

تنهایی را معنا میکند

وقتی به یاد آن شبها می افتم که قطرات اشک سرا پای وجودم را می

شست دلم غمکگین می شود

و تنهایی چون خنجری درون سینه ام فرو میرود و ای کاش تنهایی نبود

و کسی تنها نمی شد

ای کاش می فهمیدم با تو هستم اما بی تو هیچم اما

افسوس تنها اینها را فهمیدم اما خیلی دیر

بیا که بی تو دلم گرفته و پر از خون است و ضربان ندامت در قلبم می

جوشد و به گوش می رسد

ندانستم مرا ببخش و بپذیر من سرا پا اشتباهم