سراب


چه معصوم باورت کردم ، من دیونه ساده
بیا از پشت مه بیرون ، نقابت دیگه افتاده
واسه برگشتنت دیره که دستات پر زتقصیره
واسه دل کندن از تو دیگه گریم نمی گیره
بهای بودن با تو ، گذشتن از جوونی شد
دریغا فصل سبز من ، پر از برگ خزونی شد
ته هر جمله از حرفات ، یه بن بست و یه شاهد بود
سر هر خواهشت حتی یه اجبار و یه باید بود
خیال کردم رفیقی تو ، خیال کردم وفا داری
می خواستم سقف من باشی ، ولی افسوس آواری
سرابه بودن با تو ، دیگه رو شد که دریا نیستدیگه دل کندن از تو ، برام پایان دنیا نیست
+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم آبان ۱۳۹۱ ساعت 14:25 توسط فریبا
|
کاش هیچ دستی را به گرمی نمی فشردم