قصه از اونجا شروع شد که
خیلی عصبانی بود گفت اگه دوستم داری ثابت کن
گفتم چه جوری؟ تیغو برداشت و گفت رگتو بزن
گفتم مرگ و زندگی دست خداست
گفت پس دوستم نداری تیغو برداشتم و رگمو زدم
وقتی داشتم آروم تو آغوش گرمش جون می دادم
آروم تو گوشم گفت اگه دوستم داشتی تنهام نمیزاشتی
+ نوشته شده در جمعه هشتم دی ۱۳۹۱ ساعت 12:22 توسط فریبا
|
کاش هیچ دستی را به گرمی نمی فشردم