رفتم ، مرا ببخش و نگو او وفا نداشت
راهی به جز گریز برایم نمانده بود
این عشق آتشین پر از درد بی امید
در وادی گناه و جنونم کشانده بود
روحی مشوشیم که شبی بی خبر ز خویش
در دامن سکوت به تلخی گریستیم
نالان ز کرده ها و پشیمان ز گفته ها
دیدم لایق تو و عشق تو نیستم

+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم بهمن ۱۳۹۱ ساعت 13:1 توسط فریبا
|
کاش هیچ دستی را به گرمی نمی فشردم