" حسرت "
دستی تمام هستی ام را زیر و رو کرد
در قلب من ویرانه ها را جستجو کرد
چون شبنمی افتاد بر گلبرگ هایم
غم های من را با نگاهش شستشو کرد
تنها و سرگردان و بی کس مانده بودم
با بی کسی هایم نشست و گفتگو کرد
وقتی در بیراهه ها سرگشته بودم
آمد تمام غربتم را رفت و رو کرد
وقتی که حسرت همدم و همزاد من شد
این دل صفای بودنش را آرزو کرد
رفت و میان کوچه های غم گرفته
اشکم حضور غصه را یکباره رو کرد
دیشب دلم چون کودکی دلگیر و خسته
آهسته بر سنگی نشست و های و هو کرد
گفتم چرا این گونه ویرانی دل من؟
گفتا که دستی هستی ام را زیرو رو
کرد
+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم دی ۱۳۹۰ ساعت 20:12 توسط فریبا
|
کاش هیچ دستی را به گرمی نمی فشردم