دستی تمام هستی ام را زیر و رو کرد

در قلب من ویرانه ها را جستجو کرد

چون شبنمی افتاد بر گلبرگ هایم

غم های من را با نگاهش شستشو کرد

تنها و سرگردان و بی کس مانده بودم

با بی کسی هایم نشست و گفتگو کرد

وقتی در بیراهه ها سرگشته بودم

آمد تمام غربتم را رفت و رو کرد

 وقتی که حسرت همدم و همزاد من شد

این دل صفای بودنش را آرزو کرد

رفت و میان کوچه های غم گرفته

اشکم حضور غصه را یکباره رو کرد

دیشب دلم چون کودکی دلگیر و خسته

آهسته بر سنگی نشست و های و هو کرد

 

گفتم چرا این گونه ویرانی دل من؟

 

گفتا که دستی هستی ام را زیرو رو

 

کرد