چقدر دلم میخواهد نامه بنویسم.....

تمبر و پاکت هم هست.....

و یک عالمه حرف.....

کاش کسی جایی منتظرم بود.....

عکس عاشقانه

بعد از رفتنت

انگار کسی حس کرد من بی تو


تمام هستی ام از دست خواهد رفت

  کسی حس کرد

من بی تو هزاران بار خواهم مرد   

هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد                                                                

و بعد از رفتنت دریاچه بغض کرد

کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد

 و من با آنکه میدانم تو هرگز یاد من را با عبور نخواهی برد                              

هنوز آشفته چشمان توام برگرد

ببین که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد

و بعد از این همه طوفان و وهم و پرسش و تردید

کسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت :

 توهم در پاسخ این بی وفایی ها بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم

 و من در حاتی ما بین اشک و حسرت و تردید کنار انتظاری که بدون پاسخ  و سرد است

و من در اوج ترین ویرانی یک دل میان غصه هایی از جنس بغض کوچک این ابر

نمی دانم چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 شاید به رسم عادت پروانگی مان باز

 برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت

دعا کردم

           دعا کردم

                       دعا کردم

   

فراموش کردنت مثل آب خوردن بود

همان ابهایی که می پرد تو گلو و سالها سرفه می کنیم

سرم را روی شانه ات بگذار تا من گلهای پیراهنت را آب دهم

عکس دختر و پسر

رفتم ، مرا ببخش و نگو او وفا نداشت

راهی به جز گریز برایم نمانده بود

این عشق آتشین پر از درد بی امید

در وادی گناه و جنونم کشانده بود

روحی مشوشیم که شبی بی خبر ز خویش

در دامن سکوت به تلخی گریستیم

نالان ز کرده ها و پشیمان ز گفته ها

دیدم لایق تو و عشق تو نیستم

http://troth.blogfa.com/


آدم بزرگها دیگر وقت شناختن هیچ چیز را ندارند

همه چیز را ساخته و آماده میخرند

ولی چون کسی نیست که دوست بفروشد

آدمها مانده اند بی دوست

بوی گند خیانت تمام شهر را گرفته!

مردهای چشم چران ، زنهای خائن

دخترهای پول پرست و پسرهای شهوتی!

پس چی شد؟ چیدن یک سیب و اینهمه تقاص؟؟

بیچاره آدم و بیچاره آدمیت.....

گرگها همیشه زوزه نمی گشند

گاهی هم می گویند دوستت دارم

و زودتر از آنکه بفهمی بره ای میدرند

تو میمانی و خاطراتت با تنی که بوی گرگ گرفته....

تنها یک برگ مانده بود ، درخت گفت :

منتظرت می مانم و برگ گفت تا بهار خداحافظ

بهار آمد ولی درخت.......

عشقش را در میان انبوهی از برگها گم کرده بود......

خدایا به تو سپردمش.....

اما یه خواهشی ازت دارم........

یه روزی یه جایی مست مست

تو بغل یه غریبه بدجوری به یاد من بندازش

من غرورم را به راحتی به دست نیاوردم

هر وقت دلت خواست خردش کنی

غرور من اگر بشکند با تکه هایش

شاهرگ زندگی تو را نیز خواهم زد


چگونه میتوان به تاولهای پا گفت که یک عمر مسیر طی

شده اشتباه بود

وقتی داشتم فکر می کردم آخرین باری که آرامش داشتم کی بود؟

سر از خاطرات کودکی در آوردم وقتی هیچ نمی فهمیدم!!

عکس بچه کوچولو

تا جایی که به یاد دارم

اسب ها ، درشکه ها را کشیده اند

ولی انعام را درشکه چی گرفته!

به چشمان اسب ، چشم بند زده و

بر دهانش پوز بند تا نبییند و حرف نزند...

چه آشناست زندگی درشکه چی و اسبهایش...


دختری پشت یه هزار تومانی نوشته بود:

پدر معتادم برای همین پولی که پیش توست

یک شب مرا به دست صاحب خانه مان سپرد.....

خدایا.......

چقدر میگیری که بگذاری شب اول قبر قبل از اینکه تو ازم سوال کنی

من ازت بپرسم که چرا؟؟؟؟؟؟

برای دیدن سایز بزرگ روی عکس کلیک کنید



نام:  47028547685780379635.jpg

مشاهده: 45397

حجم:  73.7 کیلو بایت



داستان عاشقانه

شب عروسیه، آخر شبه، خیلی سرو صدا هست. میگن عروس رفته تو اتاق لباسهاشو عوض کنه هر چی منتظر شدن بر نگشت،

در را هم قفل کرده. داماد سراسیمه پشت در راه میره از نگرانی و ناراحتی دیوونه میشه. مامان بابای دختره پشت در داد میزنند

مریم... دخترم... در را باز کن. مریم جان سالمی؟؟ آخرش داماد طاقت نمیاره با هر مصیبتی شده در رو میشکنه میرند تو. مریم

ناز مامان بابا مثل یه عروسک زیبا کف اتاق خوابیده. لباس قشنگ عروسیش با خون یکی شده، ولی رو لباش لبخنده! همه مات و

مبهوت دارند با این صحنه نگاه میکنند. کنار دست مریم یه کاغذ هست که با خون یکی شده. بابای مریم میره جلو هنوزم چیزی را

که میبینه باور نمیکنه با دستای لرزان کاغذ رو بر میداره بازش میکنه و میخونه:

سلام عزیزم دارم برات نامه مینویسم آخرین نامه زندگیمو، آخه اینجا آخر خط زندگیمه. کاش منو تو لباس عروسی میدیدی. مگه

نه اینکه همیشه آرزوت این بود؟! علی جان دارم میرم تا بدونی تا آخرش رو حرفام ایستادم میبینی علی بازم تونستم باهات حرف

بزنم ولی کاش منم حرفای تو را می شنیدم. دارم میرم چون قسم خوردم، تو هم خوردی یادته؟ گفتم یا تو یا مرگ یادته؟ روزهای

خوب عاشقیمون یادته؟ نقشه های آینده مون یادته؟علی من یادمه ، یادمه چطور بزرگترهامون، همون هایی که همه زندگیشون

بودیم پا روی قلب هر دومون گذاشتند. یادمه روزی که بابات از خونه پرتت کرد بیرون که اگه دوستش داری تنها برو سراغش.

یادمه روزی که بابام خوابوند زیر گوشت که دیگه حق نداری اسمشو بیاری اون روز چقدر گریه کردم تو اشکامو پاک کردی و

گفتی گریه میکنی چشمات قشنگتر میشه میگفتی که من بخندم ، حالا بیا ببین چشمام به اندازه کافی قشنگ شده یا بازم گریه کنم.

پامو که از این اتاق بزارم بیرون دیگه مال تو نیستم ، نمیتونم به جای دستای گرم تو دستای یخ زده یه غریبه تو دستام باشه

همین جا کارو تمام میکنم دیگه از بابام اجازه نمیخوام. کاش بودی میدیدی رنگ قرمز با رنگ سفیدلباس عروسم چقدر بهم میان!

علی جان کجایی کاش بودی و میدیدی مریمت چطوری داره لباس عروسیشو با خون رگش رنگ میکنه، من دارم میرم تا بهت ثابت

کنم دوستت داشتم حالا که چشمام دارند سیاهی میره، بدنم داره میلرزه، دستم بگیر منم باهت میام.....

پدر مریم نامه تو دستشه، کمرش شکست، بالای جنازه ایستاده و گریه میکنه وقتی بر گشت توی چارچوب در یه قامت آشنا میبینه،

آره پدر علی بود اونم یه نامه تو دستشه،چشماش قرمزه و صورتش با اشک یکی شده بود. نگاه هر دو پدر به هم گره خور

نگاهی که خیلی حرفا توش بود. پدر علی اومده بود تا نامه پسرش رو به دست مریم برسونه، اومده بود تا بگه پسرش به قولش

عمل کرده بود ولی دیر رسیده بود. دیگه کتاب عشق علی و مریم بسته شد.حالا دیگه دو تا قلب نادم و پشیمون دو پدر مونده و

اشکای سرد دو مادر و یه دل داغ دیده از یه داماد نگون بخت! ما بقی هر چی مونده گذر زمانه و آینده و باز هم اشتباهی که فرصتی

واسه جبران پیدا نمیکنند.....

 عکس 
جدایی عکس تنهایی عکس عاشقانه

زن و شوهر پیری باهم زنگی می کردند پیرمرد همیشه از خروپف های همسرش

شکایت داشت و پیر زن هرگز زیر بار نمی رفت و گله های شوهرش رو به حساب

بهانه گیری های او می گذاشت. این بگو مگو ها همچنان ادامه داشت تا

اینکه روزی پیرمرد فکری به سرش زد و برای اینکه ثابت کنه زنش در خواب

خروپف میکند ضبط صوتی آماده کرد و شب همه سرو صدای خرناس های گوش خراش

همسرش را ضبط کرد. پیرمرد صبح از خواب بیدار شد و به سراغ همسرش رفت

تا به او ثابت کند هر چه او را صدا کرد جواب نداد غافل از اینکه زن

بیچاره به خواب ابدی فرو رفته بود از آن شب به بعد خروپف های ضبط شده

      پیرزن ، لالایی آرام بخش شبهای تنهایی او شد          

                    

سلام دوستهای عزیزم  Email , Gmail عوض شده لطفا به

پروفایلم مراجعه کنید

اولین روز بارانی را به خاطر داری؟

غافلگیر شدیم چتر نداشتیم خندیدیم و دویدیم و به شالاپ و شلوپهای گل

آلود عشق ورزیدیم دومین روز بارانی چطور؟ پیش بینی اش کرده بودی چتر

آورده بودی و من غافلگیر شدم سعی میکردی من خیس نشم و شانه سمت چپ تو

کاملا خیس شده بود سومین روز چطور؟ گفتی سرت درد می کند و حوصله نداری

سرما بخوری چتر را کامل بالای سرت گرفتی و شانه راست من کاملا خیس شد و

چند روز بعد چطور؟ به خاطر داری که با یک چتر اضافه آمدی و مجبور

بودیم برای اینکه پینهای چتر توی چش و چارمان نرود دو قدم دورتر از هم

راه برویم. فردا دیگر برای قدم زدن نمی آیم تنها برو

عکس های عاشقانه زیر باران


نه صدایش را نازک کرده بود و نه دست و پاهایش را آردی...

از کجا باید به گرگ بودنش شک می کردم..........

دلتنگ که باشی آدم دیگری می شوی

خشن تر ، عصبی تر ،کلافه تر و تلخ تر

و جالب اینکه با اطرافیان هم کاری نداری

همه را نگه می داری و دقیقا سر کسی خالی می کنی

که دلتنگش هستی